فاطمه در پلاستیک:دی
سر صبح ...مدرسه...سرما
بچه ها همه دور بخاری کلاس کز کرده بودند... البته هنوز همه بچه ها کاملا نیومده بودن...اما گروه ده نفره ما همه بودن
دیروزش روز خوبی بود...روز خیلی خوب.
معلم نداشتیم ساعت آخر.چیپس خریدیم و هله هوله. هر چی خوردیم دقیقا مثل آدم های بی فرهنگ ریختیم رو زمین
مستخدم مدرسه پیر بود. یک خانم پیر. نمیدونم اونروز ها واقعا به اون خانم بیچاره هم فکر می کردیم یانه! اما جدای از این الان کمی ناراحتم از این کارمن...خلاصه!
مستخدم اومد تو کلاسمون. گفت کلاستون رو تمیز نکردم تا مدیر بیاد ببینه! این چه وضعشه!
فاطمه بهش برخورد. رفت جارو رو از خانومه گرفت و یه پلاستیک زباله بزرگ گرفت و شروع کرد به جارو زدن کلاس
کلی اذیتش کردیم. هوا اونقدر سرد بود که این کار فقط از یک دختر ایثارگر مثل فاطمه برمیومد
پلاستیک زباله رو برداششتم. اندازه اش کردم.اندازه ی فاطمه بود. شهرزاد و من یهویی یاد فاطمه افتادیم. یه چشمک زد بهم و شروع کردیم
فاطمه رو یهویی کردیم تو پلاستیک زباله و سرشو هم گره زدیم. خیلی تمیز و مرتب
جلوی دهن فاطمه هم یک سوراخ کردم که بتونه نفس بکشه...بعدم با بچه ها برداشتیم بردیمش جلوی در مدرسه...
فاطمه اون روز کلی قهر کرد با هممون...
الان که با هم می شینیم فک می کنیم بهش کلی خندم میگیره...روزایی بوده ها!
زمان: یک روز زمستونی در سال 88