سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
یادداشت های یک کله شق!!

یادداشت های یک کله شق!!

کله شق[3]
زندگی های همه ی ما مملو است از کله شقی هایی که همیشه خنده ای محو میاره رو صورتمون...من عاشق اون لحظه هام!


فاطمه در پلاستیک:دی

سر صبح ...مدرسه...سرما


بچه ها همه دور بخاری کلاس کز کرده بودند... البته هنوز همه بچه ها کاملا نیومده بودن...اما گروه ده نفره ما همه بودن


دیروزش روز خوبی بود...روز خیلی خوب.


معلم نداشتیم ساعت آخر.چیپس خریدیم و هله هوله. هر چی خوردیم دقیقا مثل آدم های بی فرهنگ ریختیم رو زمین


مستخدم مدرسه پیر بود. یک خانم پیر. نمیدونم اونروز ها واقعا به اون خانم بیچاره هم فکر می کردیم یانه! اما جدای از این الان کمی ناراحتم از این کارمن...خلاصه!


مستخدم اومد تو کلاسمون. گفت کلاستون رو تمیز نکردم تا مدیر بیاد ببینه! این چه وضعشه!


فاطمه بهش برخورد. رفت جارو رو از خانومه گرفت و یه پلاستیک زباله بزرگ گرفت و شروع کرد به جارو زدن کلاس


کلی اذیتش کردیم. هوا اونقدر سرد بود که این کار فقط از یک دختر ایثارگر مثل فاطمه برمیومد


پلاستیک زباله رو برداششتم. اندازه اش کردم.اندازه ی فاطمه بود. شهرزاد و من یهویی یاد فاطمه افتادیم. یه چشمک زد بهم و شروع کردیم


فاطمه رو یهویی کردیم تو پلاستیک زباله و سرشو هم گره زدیم. خیلی تمیز و مرتب


جلوی دهن فاطمه هم یک سوراخ کردم که بتونه نفس بکشه...بعدم با بچه ها برداشتیم بردیمش جلوی در مدرسه...


فاطمه اون روز کلی قهر کرد با هممون...


الان که با هم می شینیم فک می کنیم بهش کلی خندم میگیره...روزایی بوده ها!


 


زمان: یک روز زمستونی در سال 88


[ شنبه 6/12/90 ] [ 3:56 عصر ] [ کله شق ] [ نظر ]

(1)


نمیدونم اون سال ها می دونستی کله شقم یا نه!


فک کنم می دونستی...


خودم که الان مطمئن شدم که دارم بعد از سه سال باز برات می نویسم...


باز هم عزیزی...باز هم دوست داشتنی...


فکرشو بکن...بعد سه سال!! زیاده ها!!


عمه ازت تعریف می کرد... می گفت خوبی...می گفت حالت خیلی بهتر از قبل شده...


خوشحالم...همیشه از خوشحالیت خوشحال بودم...تو که ندیدی هیچوقت!


اصن فکر کنم یه شش سالی باشه ندیدی منو... شش سال شد یعنی؟ چه زود گذشت...


دلم برای کلاس های درسمون تنگ شد...چه روزهایی بود...


امشب اومدی اینجا...نه دیدمت و نه دیدی منو.. بازم بعد شش سال نشد...


حرفای ما آدما ...اون نگفته هاش...خلاصه شده توی این سه نقطه های وسط جمله های نصفه نیمه...


انگار تموم شدنی نیستن این جمله ها...


زود گذشت...


 


 


 


 


دوست نداشتم آغاز با این پست باشه


امروز سرور رفت کربلا...


[ پنج شنبه 27/11/90 ] [ 11:39 عصر ] [ کله شق ] [ نظر ]

بار دیگر...من!

حتما از اینکه در اینجا با عنوان یک "کله شق" می نویسم مورد بازخواست قرار می گیرم


از طرف خیلی ها...


 اما به نظرم هر آدمی در طول زندگی اش کله شقی هایی داره که نوشتنشون خالی از لطف نیست


مخصوصا اگر این کله شقی ها مربوط باشه به دوران نوجوانی  ایضا ابتدای دوران جوانی


 


 


اینجا رو دوست دارم...فرق داره با خیلی از جاهایی که تا به حال می نوشتم!


[ سه شنبه 25/11/90 ] [ 9:55 عصر ] [ کله شق ] [ نظر ]